تبليغاتX
مرگِ عشق
مرگِ عشق
به پندار تو: جهانم زيباست، جامه ام ديباست، زبانم گوياست، قفسم هم از طلاست، براين ارزد دلم تنهاست ؟
خدا را دوست دارم
سلام به همه دوستان و کسانی که به این وبلاگ سر می زنند
نمی دونم متوجه شدید یا نه ؟
این روزها بهترین روزهای زندگی منه
 با لطفی که خدا بهم کرد من هم دانشگاه قبول شدم و هم بلاخره به معشوقم رسیدم
بهمین خاطر یه شعر زیبا در مورد خدا که رضا صادقی هم اون رو خونده براتون می نویسم
راستی به زودی زود من و عشقم وبلاگم رو با هم می بینیم اون هم برای اولین بار
خدا می دونه تو دلم چه غوغاییه از همین الان دارم لحظه شماری می کنم
نمی دونم عکس العملش چیه فقط بهش میگم :

               به کلبه خاطراتم خوش آمدی  .........  همیشه دوستت دارم 

                این شعر زیبا رو به عشقم و به همه ای عاشقان تقدیم می کنم

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزهای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست چون عاشق بودن رو یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم چون من و تو با همیم
خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم

 ضمنا وبلاگم به زودی تغییر خواهد کرد چون مرگ عشق دیگه برای من معنی نمیده 
انشاالله برای همه ای عاشقان همین جور باشه و کسی موجب مرگ عشق نشه
 البته احتمالا وبلاگ جدیدی می سازم چون این وبلاگ از ذره ذره وجودم ساخته شده و روزهای تلخ و شیرینی رو  پشت سر گذاشته همین بگم که سه مرتبه اسمش عوض شده :
اول بود :  از غصه لبریز
دوم شد : مرگ بر عشق
بعد شد : مرگ عشق
و حالا از عشقم و حتی از شما دوستان میخوام یه اسم جدید بهم پیشنهاد بدید  
 اگه پیشنهادی داشته باشید خوشحال میشم بهم بگید
منتظر مطالب بعدی من باشید البته با کلی تغییر
خدانگهدار

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت   توسط محسن | 
ولنتاین
خدایا شکر که من رو به عشقم رسوندی
روز عشاق را به همه عاشقان تبریک می گم


2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت   توسط محسن | 
خدا دوستت دارم
سلام
قرار بود دیگه مطلب نزارم ولی یه اتفاقهایی افتاده که مجبور شدم این مطلب رو بزارم
اول اینکه دانشگاه قبول شدم اوونم شهر خودمون   چشم حسود کور بشه الهی
دوم اینکه بعضی از دوستان خواسته بودن که دوباره تلاش خودم رو بکنم و باهاش صحبت کنم
چون کارشناسی قبول شدم شاید نظرش عوض بشه

باید بگم که فقط خدا و امام حسین ( ع ) کمک کردن من قبول بشم  وگرنه من عمرن قبول می شدم

بعد اینکه فردا روز عشاق ( ولنتاین ) هست ما هم دل رو دوباره زدیم به دریا و رفتیم خونشون تا باهاش صحبت کنیم
فکر می کنید چی شد ؟
قبول کرد  البته با کمی چونه

بعد از سلام و احوالپرسی زود رفتیم سر اصل مطلب
بهش گفتم از اینکه من دانشگاه قبول شدم خوشحالی یا ناراحت
هیچی نگفت
گفتم : دیدی خدا من رو دوست داره ( چون قبلا بهش گفته بودم خدا من رو دوست داره )
من می خواستم برنامه بریزم تا سال دیگه قبول بشم ولی بدون اینکه شهرمون جز انتخابم باشه ( چون موقع ثبت نام نداشت ) خدا کمک کرد و قبول شدم 
باز هم چیزی نگفت 

بهش گفتم من امروز نیومدم جواب نمیدونم و شاید بشنوم 
میخوام جواب نهایی رو بدی
و گفتم تا صحبت نکنم من از خونتون نمیرم

خلاصه بعد از کلی صحبت و اینکه برداشتش در مورد من غلط بوده و خیلی حرفهای عاشقانه  یه کم نظرش در مورد من عوض شد و قرار شد امروز فکر کنه و فردا جواب نهایی رو بده
اینجا که رسیدم دلشوره ام شروع شد
وای وای خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه  ... چیه این عاشقی  ... پدر ما رو در آورده

الان هم از شما خواهش میکنم برام دعا کنید
اصلا هرکس برام دعا کرد و من فردا به عشقم رسیدم  ..... شیرینیش با من
فقط برام دعا کنید
فردا روز عشاق هست
ای خدا همه عاشقا رو به هم برسون

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت   توسط محسن | 
کابوس مرگ عشق

بالاخره تمام کابوس هام به حقیقت پیوست
مرگ عشق
مرگ عشق
چقدر از این جمله بدم میاد
چند روز پیش تصمیم گرفتم تا تکلیفم رو باهاش مشخص کنم و به همین خاطر بهش زنگ زدم و گفتم که میخوام باهات صحبت کنم
بار اول قطع کرد ... دوباره زنگ زدم ... ایندفعه سکوت کرد ...
شروع کردم به صحبت کردن
بهش گفتم تا حالا من رو شناختی ؟
گفت : نه
شرایطم رو واسش توضیح دادم .. اینکه وضعم از قبل بهتر شده
راستش من الان یه مغازه باز کردم که از لحاظ مالی بد نیست
کلی براش توضیح دادم
بهش گفتم که من تحصیلاتم رو هم حتما ادامه میدم اما وقتی که دانشگاه شهر خودمون رشته کارشناسی بیاره یا حداقل یه شهر نزدیکتر آخه رشته ای من مخارج اش خیلی بالاست
اما گوشش بدهکار این حرفا نبود انگار به حرفام گوش نمی داد .
درمورد خیلی چیزا گفتم ولی انگار نه انگار ...
ازش پرسیدم منتظر کس دیگه ای هستی ؟
گفت : نه
گفتم پس علتش چیه ؟
گفت نمی دونم
گفتم حتما از من خوشت نمیاد
گفت : شاید
گفتم که آخه چه جوری کسی که کامل نمیشناسیش و یه عمر عاشقته ازش خوشت نمی یاد ؟
گفت : نمی دونم
شما جای من بودید چه کار می کردید ؟

 

خیلی از حرفام نمی تونم بنویسم فقط اینو بدونید در هر مورد که بگید صحبت کردم ولی جوابش ـ نمیدونم و شاید ـ بود و یا این که کامل نمی گفت بطوریکه از حرفاش سر در نمیاوردی .

تا اينكه بهش گفتم شايد تو مي خواي بري دانشگاه تا اونجا شوهر انتخاب كني ؟ ( چون اون هم داره واسه كارشناسي مي خونه و مدرك خيلي براش مهمه )
فكر مي كنيد چي گفت ؟
گفت : شايد
البته من فكر مي كنم كه تنها دليلش همينه كه من رو اینقدر اذيت مي كنه .

بهش يه مثال زدم و گفتم اگر تو رفتي دانشگاه و يه آدم مدرك دار هم پيدا كردي چه جوري مي خواي اون رو با من مقايسه كني من كه يك عمر عاشقتم و درسم رو حتما هم ادامه ميدم و من هم نسبت به اون بيشتر ميشناسي .
ولي باز هم در جواب گفت : نمي دونم
ديگه كلافه شده بودم .. نمي دونستم چي بگم .. من كه جواب هيچكدوم از سوالام رو نگرفته بودم .
آخرش هم گفت که جواب من نه هست و به فکر یکی دیگه باش و باز هم دل من رو شکست .

شما بگيد چه كار كنم ... قيدش رو بزنم يا منتظر باشم
البته اين هم بگم كه انتظار من رو داغون كرده هم از لحاظ روحي هم از لحاظ بدني
يه آدم تنها كه از بس غصه خورده لاغر و ضعيف شده ...

من قبلا مي گفتم :
مرگ بر عشق
اما ديدم اين حرف اشتباه است چون مگه عشق چه گناهي كرده در اصل اين ما هستيم كه با كارها و رفتارمون باعث ميشيم كه عشق بميره
به همين دليل گفتم :
مرگ عشق
تا ثابت كنم كه اين ما هستيم كه لياقت عشق رو نداريم و عشق رو نابود مي كنيم
نمي دونم تا چه حد با حرفام موافق هستيد ...
من يه عاشق شكست خورده ام
بهم حق بديد

خوشحال ميشم نظرتون رو بخونم . البته اين رو هم بگم كه اين وبلاگ بازديد كنندگان خاص خودش رو داره كه اگه به بخش نظرات مراجعه كنيد متوجه ميشيد . براي من تعداد نظر مهم نيست . براي من متن نظر مهمه . اگه نظرات رو بخونيد متوجه حرف من مي شيد .
مثلا خانم طاهري از اصفهان گفتن نمي دونم وبلاگ شما كي و توسط چه كسي در كتابم نوشته شده
اين جالب نيست ؟
اينكه وبلاگتون رو در يه گوشه اي از كتاب كسي كه اصلان نميشناسيش بنويسن و صاحب اون كتاب بياد نظر بده و به صراحت بگه كه من هم عاشقم و اين وبلاگ محلي بشه واسه دردودل اون ....

راستش خيلي ها خواستن كه با من در تماس باشن اما متاسفانه من به دليل شرايط كاري نتونستم
به همين خاطر شماره موبايلم رو ميدم تا هركس كار مهمي داشت و خواست دردودل كنه با من تماس بگيره و يا SMS ( پيامك ) بده .
اين شماره منه ۰۹۱۷۹۳۱۳۸۰۸
راستي احتمالا من آدرس اين وبلاگ رو به عشقم ميدم
شايد تعجب كنيد ولي اون از اين وبلاگ خبر نداره به خاطر اينكه زياد با اينترنت سروكار نداره
اميدوارم بتونه اين وبلاگ رو بخونه
از همين الان بهش ميگم :

به كلبه خاطرات من خوش آمدي .... هميشه دوستت دارم

شما هم اگه حرفي واسش داريد تو بخش نظرات بهش بگيد
اگر هم برای بار اول به این وبلاگ سر میزنید از شما دعوت می کنم مطالب قبلی رو هم بخونید مطمئن باشید پشیمان نمی شوید .
در آخر بگم كه همتون رو دوست دارم
و آرزو مي كنم همه اي عاشقا به عشقشون برسن و از اون آدما نباشيد كه عشق رو نابود مي كنند

با آرزوي موفقيت همه اي شما دوستان
محسن
۰۹۱۷۹۳۱۳۸۰۸

خدانگهدار

 


2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت   توسط محسن | 
وبلاگم 2 ساله شد
امروز این وبلاگ ۲ ساله شد و وارد سال سوم زندگی آرامش شد با اینکه من سعی میکنم زندگی آرامش را مثل خودم کنم ولی افسوس ...
  ضمنا ۲۳ از زندگی خودم هم گذشت و وارد ۲۴ سالگی شدم  به همین خاطر یکی از اشعار زیبای
سهراب سپهری مثل سالهای گذشته دوباره می نویسم . ( براستی که چقدر زود می گذرد )
دنگ ... دنگ ... یک سال دیگر از عمرم گذشت " به مرگ نزدیکتر شدم ...

دنگ ... دنگ ... ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ 
زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من 
لحظه ام پر شده از غمی آلوده و کهنه  لیک چون باید این دم گذرد پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است و اگر می خندم خنده ام بیهوده است .

دنگ ... دنگ ... لحظه ها می گذرد . آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز 
مثل این است که یک پرسش  بی پاسخ بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد آویزم 
آنچه می ماند از این جهد به جای : خنده لحظه پنهان شده از چشمانم 
و آنچه بر پیکر او می ماند : نقش انگشتانم .

دنگ ... فرصتی از کف رفت . قصه ای گشت تمام 
لحظه باید پی لخظه گذرد تا که جان گیرد در فکر دوام 
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر 
وا رهانیده از اندیشه من رشته حال وز رهی دور و دراز داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد پرده ای می آید می رود نقش پی نقش دگر رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ : دنگ ... دنگ ... دنگ ...
 

و در آخر :
کسی نیست که تولدم را تسلیت بگوید

                                     

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت   توسط محسن | 
عاقبت من ...
یکی از دوستانم می گفت :
ـ  ببین محسن من می دونم آخر قصه تو چی میشه
گفتم : نه حسام نمی دونی، نمی فهمی
گفت : آخه واسه چی؟ وقتی دیگه بر نمی گرده ، وقتی رفته با یکی دیگه به ریش تو می خنده ...
گفتم : آخه دوسش دارم ، انگار دوسم داره ، نمی دونم 
         هنوزم عاشقشم اما میگه من نمی تونم ، نمی دونم
گفت : تو هنوز هم یادته چقدر بلا سرت آوردن، تو رو آخر میکشن، یه شاخه گل برات میارن
گفتم :تو نمی فهمی من چی میگم  
         برای من شاخه گلی از کسی که دوسش دارم ، زیاده برام ولی تو نمی دونی
گفت : به خدا جای تو بودم ، کشیدم مثل تو ، اما اونا عاشق نمیشن فقط دلو می برن از تو
گفتم : اون با چشماش میگه من باهات می مونم، می دونم که اشتباهه، ولی من باهاش می مونم
گفت : یه روزی میاد و میبینی اونم نبوده پیشت، اونی که واسش میمردی تو رو کشته، تنهات گذاشته
گفتم : خوشم از دوری عشقش ، می گی آخرش می بازم ، می دونم ...
        اما بعدش دیگه یه عمر نمی بازم
و این داستان همچنان ادامه دارد
 
بعد از تو
معلقم
در میان آسمان و زمین
نه دستهایم به ستاره ها می رسد
نه پاهایم به زمین
به من بگو از کدامین سرزمینی
که اینچنین
آواره تو ام
بعد از تو
در شام غریبانت
دلم شکست
بی تو دیگر کسی دل شکسته را
حتی به نیم بها نمی خرد
....                                                                                      شعر از : s.z
2 نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت   توسط محسن | 
واست میمیرم ..


جواب نگاهم رو بده ، فاصله سزای ما نیست
بدون واسه همیشه ، جدایی حق ما نیست
بودن با تو آرزومه ، حتی واسه یه لحظه
تو خود دلیل بودنم ، بی تو شب سحر نمیشه
با تو میمونم ، واسه همیشه 
میمیرم بی تو ...

شعرای من یه بهانه است ، یه سرود عاشقانه است
من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم
من عشقت رو به همه دنیا نمیدم 
حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم
با تو میمونم ، واسه همیشه
میمیرم بی تو ...

خاطرات تو رو ، چه خوب چه بد حک می کنم
توی تنهاییم فقط به تو فکر میکنم
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست میمیرم جواب دنیا رو میدم
با تو میمونم ، واسه همیشه
میمیرم بی تو ...  

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط محسن | 
ای کاش ...
ای کاش نفسم بودی ... حتی نفس آخر
ای کاش که عشقت بود تنها هوسی در سر

ای کاش که قلب تو از جنس دلم می شد
یا ذره ای در قلبم از عشق تو کم می شد

من اون بغضم که پیش غم سر تعظیم نمیارم
من اون ابرم که بر هیچکس به جز همدم نمیبارم

من اون نازم که با هرکس سر صحبت نمیشینم
من اون دردم که غیر از تو همدرد نمیبینم

اگر فانوس و بی نورم ... اگر دلگیر دلگیرم
من آن کوهم که جز خورشید در آغوش نمی گیرم

اگر خوابم بدون در خواب به رویای تو بیدارم
من آن عشقم که بر هیچکس به جز تو رو نمیارم

ای کاش نفسم بودی ... حتی نفس آخر
ای کاش که عشقت بود تنها هوسی در سر

ای کاش که قلب تو از جنس دلم می شد
یا ذره ای در قلبم از عشق تو کم می شد

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت   توسط محسن | 
من پاکباز عاشقم
این عشق ماندنی
این شعر بودنی
 این لحظه های با تو نشستن
 سرودنی ست
این لحظه های ناب
 در لحظه های بی خودی و مستی
 شعر بلند حافظ  تو شنودنی ست
این سر نه مست باده
 این سر که مست مست دو چشم سیاه توست
 اینک به خاک پای تو می سایم
 کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست
تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی ست
 من پاکباز عاشقم
از عاشقان تو
 با مرگ آزمای
با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنی ست

 این تیره روزگار
 در پرده غبار دلم را فروگرفت
تنها به خنده
یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست
 در روزگار هر که ندزدید مفت باخت
من نیز می ربایم
اما چه ؟
 بوسه بوسه از آن لب ربودنی ست
تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود
 غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
 کاین عهد بستنی این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
 این شعر ماندنی
 این شور بودنی
این لحظه های پرشور
 این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت   توسط محسن | 
و عشق ...
نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ...
واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ...
واسه سربلندي کاج تو زمستون ... 
واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که آب شد
تا ازقطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باشه

آري عاشقم يک عاشق چشم به راه عاشقي که مدتهاست 
در غم انتظار نشسته است درآتش فاصله ها سوخته است 
در گلدان طاغچه تنهايي ها شکسته است و هماني که 
تمام درهاي دلتنگي ها بر روي او بسته است آري من 
همانم که به او مي گويند ديوانه به او مي گويند آواره
من همانم که لحظه هايم را به ياد عشق مي گذرانم
با ياد او اشک مي ريزم و در کوچه دلتنگی ها
نام مقدس او را فرياد مي زنم
فرياد مي زنم تا تمام پنجره هاي خاموش با فرياد من روشن شوند 
2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت   توسط محسن | 
اشکی در گذرگاه تاریخ
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه سکوت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نریخت
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت   توسط محسن | 
حدود جوانی

از شمال محدود است ، به آينده اي كه نيست
 به اضافه ي غم پيري و سايه ي مخوف ممات
 از جنوب به گذشته ي پوچي پر از خاطرات تلخ
 گاهي اوقات شيرين
 مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح یا مرگ
شروع جنگ حيات
 مغرب ، فرسنگها از حيات دور ، آغوش تنگ گور
 غروب عشق ديرين
اين چه حدوديست ! آيا شنيده اي و ميداني ؟
 حدود دنياي متزلزلي است موسوم به : جواني


 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت   توسط محسن | 
کدام بهتره ...
دوست دارید کدام باشید ؟
عاشق یا ...
معشوق


نظرتون رو بگید و نظر دیگران را بخوانید ...
 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت   توسط محسن | 
آرامگاه عشق
شب سياه ، همانسان كه مرگ هست
 قلب اميد در من شكست
سر گشته و برهنه و بي خانمان ، چو باد
 آن شب ،‌رميد قلب من ، از سينه و فتاد
زار و عليل و كور
بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف
 در بيكران دور
افتاده بود ،‌ساكت و خاموش ، روي كور
گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار
 در سايه ي سكوت، پير و سوگوار
 بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار
 بر سر زدم ، گريستم ، از دست روزگار
 گفتم كه اي تو را به خدا ،‌سايبان پير
 با من بگو ، بگو ! كه خفته در اين گور مرگبار ؟
 كز درد تلخ مرگ وي ، اين قلب اشكبار
 خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟
 پير خميده پشت ؟
جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟
 يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت
 چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست
 فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت
 بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
 بر سنگ سخت گور
 از بيكران دور
 با جوهر سرشك
 دستي نوشته بود
 آرامگاه عشق
 
2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت   توسط محسن | 
مهربان باش با من
اي مهربانتر از من
 با من
در دستهاي تو
 آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟
 كز من دريغ كردي
تنها تويي
 مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
 مثل زلال قطره باران صبحدم
 مثل نسيم سرد سحر
 مثل سحر آب
 آواز مهرباني تو با من
 در كوچه باغهاي محبت
 مثل شكوفه هاي سپيد سيب
ايثار سادگي است
افسوس آيا چه كس تو را
 از مهربان شدن با من
 مايوس مي كند؟

*******************

افسوس
 هنوز هم
گلهاي كاكتوس
پشت دريچه هاي اتاق توست ؟
آه
اي روزهاي خاطره
 اي كاكتوسها
آيا هنوز هم ديوارهاي كوچه آن خانه
از اشكهاي هر شبه من
نمناك مانده است ؟
آيا هنوز هم
 اميد من به معجزه خاك مانده است ؟
 افسوس
 گلهاي كاكتوس

************************

دوباره با من باش
 پناه خاطره ام
اي دو چشم روشن باش
هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
 اگر چه فاصله ما
 چگونه بتوان گفت ؟
هنوز با من هست
كجايي اي همه خوبي
تو اي همه بخشش
چه مهربان بودي وقتي كه شعر مي خواندي
چه مهربان بودي وقتي كه مهربان بودي
چگونه نفس تو رادر حصار خويش گرفت
تو اي كه سير در آفاق روح مي كردي
چه شد
 چه شد كه سخن از شكست مي گويي
 تو اي كه صحبت
فتح الفتوح مي كردي
n,sjj nhvl ucdcl 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت   توسط محسن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو


love_story_man2005

درباره وبلاگ
الهه ی ناز...
بازاي الهه ي ناز با دل من بساز
کين غم جانگداز برود ز برم
گر دل من نياسود از گناه تو بود
بيا تا زسر گنهت گذرم
باز مي کنم دست ياري به سويت دراز
بيا تا غم خود را با راز و نياز
زخاطر ببرم
گر نکند تير خشمت دلم را هدف
به خدا همچو مرغ پر شور و شعف
به سويت بپرم
آن که او به غمت دل بندد چو من کيست
ناز تو بيش از اين بهر چيست
تو الهه نازي در بزمم بنشين
من تو را وفادارم بيا که جز اين
نباشد هنرم
اين همه بي وفايي ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگيري خبر
نيابي اثرم...


نوشته های پیشین
بهمن 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
پیوندها
بهار نارنج
  سیاه سفید مشکی
  احساس
  عاشقانه
  آرژان
  زیبای پنهان
  تکه هایی از من
  عاشقان پاییز
  دکتر حمید مصدق
  قلب های شکسته را آزار ندهید
  اشک یخی
  گل
  عاشقتم دیوونه
  قلب عاشقانه
  الهه ی شرقی
  کدهای زیبای جاوا
  فضا و آپلود رايگان فايل
  ارسال ایمیل فارسی
  هك ، كرك ، بوت ودانلود نرم افزار
  روياي بي انتها
  تاريخ كهن
  تازه راه
  مرگ عاشق
  دوست يابي
  فضای رایگان
  دانلود کتاب
  ديكشنري آنلاين
  بازي آنلاين
  دانلود رایگان
  مرگ بر دختر
  موبايل
  ارسال sms
  پرشين درايو
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
Type Writer Status Bar v

*
*
*
*
*
*
*
online