![]() |
مرگِ عشق |
![]() |
| به پندار تو: جهانم زيباست، جامه ام ديباست، زبانم گوياست، قفسم هم از طلاست، براين ارزد دلم تنهاست ؟ |
|
خدا را دوست دارم
|
|
سلام به همه دوستان و کسانی که به این وبلاگ سر می زنند
نمی دونم متوجه شدید یا نه ؟ این روزها بهترین روزهای زندگی منه با لطفی که خدا بهم کرد من هم دانشگاه قبول شدم و هم بلاخره به معشوقم رسیدم بهمین خاطر یه شعر زیبا در مورد خدا که رضا صادقی هم اون رو خونده براتون می نویسم راستی به زودی زود من و عشقم وبلاگم رو با هم می بینیم اون هم برای اولین بار خدا می دونه تو دلم چه غوغاییه از همین الان دارم لحظه شماری می کنم نمی دونم عکس العملش چیه فقط بهش میگم : به کلبه خاطراتم خوش آمدی ......... همیشه دوستت دارم این شعر زیبا رو به عشقم و به همه ای عاشقان تقدیم می کنم خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی مقام خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه خدا رو دوست دارم چون من و تو با همیم ضمنا وبلاگم به زودی تغییر خواهد کرد چون مرگ عشق دیگه برای من معنی نمیده |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت توسط محسن |
|
|
ولنتاین
|
|
خدایا شکر که من رو به عشقم رسوندی
روز عشاق را به همه عاشقان تبریک می گم |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط محسن |
|
|
خدا دوستت دارم
|
|
سلام
قرار بود دیگه مطلب نزارم ولی یه اتفاقهایی افتاده که مجبور شدم این مطلب رو بزارم اول اینکه دانشگاه قبول شدم اوونم شهر خودمون دوم اینکه بعضی از دوستان خواسته بودن که دوباره تلاش خودم رو بکنم و باهاش صحبت کنم چون کارشناسی قبول شدم شاید نظرش عوض بشه باید بگم که فقط خدا و امام حسین ( ع ) کمک کردن من قبول بشم وگرنه من عمرن قبول می شدم بعد اینکه فردا روز عشاق ( ولنتاین ) هست ما هم دل رو دوباره زدیم به دریا و رفتیم خونشون تا باهاش صحبت کنیم بعد از سلام و احوالپرسی زود رفتیم سر اصل مطلب بهش گفتم من امروز نیومدم جواب نمیدونم و شاید بشنوم خلاصه بعد از کلی صحبت و اینکه برداشتش در مورد من غلط بوده و خیلی حرفهای عاشقانه الان هم از شما خواهش میکنم برام دعا کنید |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت توسط محسن |
|
|
کابوس مرگ عشق
|
![]() بالاخره تمام کابوس هام به حقیقت پیوست مرگ عشق مرگ عشق چقدر از این جمله بدم میاد چند روز پیش تصمیم گرفتم تا تکلیفم رو باهاش مشخص کنم و به همین خاطر بهش زنگ زدم و گفتم که میخوام باهات صحبت کنم بار اول قطع کرد ... دوباره زنگ زدم ... ایندفعه سکوت کرد ... شروع کردم به صحبت کردن بهش گفتم تا حالا من رو شناختی ؟ گفت : نه شرایطم رو واسش توضیح دادم .. اینکه وضعم از قبل بهتر شده راستش من الان یه مغازه باز کردم که از لحاظ مالی بد نیست کلی براش توضیح دادم بهش گفتم که من تحصیلاتم رو هم حتما ادامه میدم اما وقتی که دانشگاه شهر خودمون رشته کارشناسی بیاره یا حداقل یه شهر نزدیکتر آخه رشته ای من مخارج اش خیلی بالاست اما گوشش بدهکار این حرفا نبود انگار به حرفام گوش نمی داد . درمورد خیلی چیزا گفتم ولی انگار نه انگار ... ازش پرسیدم منتظر کس دیگه ای هستی ؟ گفت : نه گفتم پس علتش چیه ؟ گفت نمی دونم گفتم حتما از من خوشت نمیاد گفت : شاید گفتم که آخه چه جوری کسی که کامل نمیشناسیش و یه عمر عاشقته ازش خوشت نمی یاد ؟ گفت : نمی دونم شما جای من بودید چه کار می کردید ؟
خیلی از حرفام نمی تونم بنویسم فقط اینو بدونید در هر مورد که بگید صحبت کردم ولی جوابش ـ نمیدونم و شاید ـ بود و یا این که کامل نمی گفت بطوریکه از حرفاش سر در نمیاوردی . تا اينكه بهش گفتم شايد تو مي خواي بري دانشگاه تا اونجا شوهر انتخاب كني ؟ ( چون اون هم داره واسه كارشناسي مي خونه و مدرك خيلي براش مهمه ) بهش يه مثال زدم و گفتم اگر تو رفتي دانشگاه و يه آدم مدرك دار هم پيدا كردي چه جوري مي خواي اون رو با من مقايسه كني من كه يك عمر عاشقتم و درسم رو حتما هم ادامه ميدم و من هم نسبت به اون بيشتر ميشناسي . شما بگيد چه كار كنم ... قيدش رو بزنم يا منتظر باشم من قبلا مي گفتم : خوشحال ميشم نظرتون رو بخونم . البته اين رو هم بگم كه اين وبلاگ بازديد كنندگان خاص خودش رو داره كه اگه به بخش نظرات مراجعه كنيد متوجه ميشيد . براي من تعداد نظر مهم نيست . براي من متن نظر مهمه . اگه نظرات رو بخونيد متوجه حرف من مي شيد . راستش خيلي ها خواستن كه با من در تماس باشن اما متاسفانه من به دليل شرايط كاري نتونستم به كلبه خاطرات من خوش آمدي .... هميشه دوستت دارم شما هم اگه حرفي واسش داريد تو بخش نظرات بهش بگيد با آرزوي موفقيت همه اي شما دوستان خدانگهدار
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت توسط محسن |
|
|
وبلاگم 2 ساله شد
|
|
امروز این وبلاگ ۲ ساله شد و وارد سال سوم زندگی آرامش شد با اینکه من سعی میکنم زندگی آرامش را مثل خودم کنم ولی افسوس ...
ضمنا ۲۳ از زندگی خودم هم گذشت و وارد ۲۴ سالگی شدم به همین خاطر یکی از اشعار زیبای سهراب سپهری مثل سالهای گذشته دوباره می نویسم . ( براستی که چقدر زود می گذرد ) دنگ ... دنگ ... یک سال دیگر از عمرم گذشت " به مرگ نزدیکتر شدم ... دنگ ... دنگ ... ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من لحظه ام پر شده از غمی آلوده و کهنه لیک چون باید این دم گذرد پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است و اگر می خندم خنده ام بیهوده است . دنگ ... دنگ ... لحظه ها می گذرد . آنچه بگذشت نمی آید باز دنگ ... فرصتی از کف رفت . قصه ای گشت تمام و در آخر : |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت توسط محسن |
|
|
عاقبت من ...
|
|
یکی از دوستانم می گفت :
ـ ببین محسن من می دونم آخر قصه تو چی میشه گفتم : نه حسام نمی دونی، نمی فهمی گفت : آخه واسه چی؟ وقتی دیگه بر نمی گرده ، وقتی رفته با یکی دیگه به ریش تو می خنده ... گفتم : آخه دوسش دارم ، انگار دوسم داره ، نمی دونم هنوزم عاشقشم اما میگه من نمی تونم ، نمی دونم گفت : تو هنوز هم یادته چقدر بلا سرت آوردن، تو رو آخر میکشن، یه شاخه گل برات میارن گفتم :تو نمی فهمی من چی میگم برای من شاخه گلی از کسی که دوسش دارم ، زیاده برام ولی تو نمی دونی گفت : به خدا جای تو بودم ، کشیدم مثل تو ، اما اونا عاشق نمیشن فقط دلو می برن از تو گفتم : اون با چشماش میگه من باهات می مونم، می دونم که اشتباهه، ولی من باهاش می مونم گفت : یه روزی میاد و میبینی اونم نبوده پیشت، اونی که واسش میمردی تو رو کشته، تنهات گذاشته گفتم : خوشم از دوری عشقش ، می گی آخرش می بازم ، می دونم ... اما بعدش دیگه یه عمر نمی بازم و این داستان همچنان ادامه دارد بعد از تو معلقم در میان آسمان و زمین نه دستهایم به ستاره ها می رسد نه پاهایم به زمین به من بگو از کدامین سرزمینی که اینچنین آواره تو ام بعد از تو در شام غریبانت دلم شکست بی تو دیگر کسی دل شکسته را حتی به نیم بها نمی خرد .... شعر از : s.z |
|
2 نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت توسط محسن |
|
|
واست میمیرم ..
|
|
شعرای من یه بهانه است ، یه سرود عاشقانه است خاطرات تو رو ، چه خوب چه بد حک می کنم |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت توسط محسن |
|
|
ای کاش ...
|
|
ای کاش نفسم بودی ... حتی نفس آخر
ای کاش که عشقت بود تنها هوسی در سر ای کاش که قلب تو از جنس دلم می شد من اون بغضم که پیش غم سر تعظیم نمیارم من اون نازم که با هرکس سر صحبت نمیشینم اگر فانوس و بی نورم ... اگر دلگیر دلگیرم اگر خوابم بدون در خواب به رویای تو بیدارم ای کاش نفسم بودی ... حتی نفس آخر ای کاش که قلب تو از جنس دلم می شد
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت توسط محسن |
|
|
من پاکباز عاشقم
|
|
این عشق ماندنی
این شعر بودنی این لحظه های با تو نشستن سرودنی ست این لحظه های ناب در لحظه های بی خودی و مستی شعر بلند حافظ تو شنودنی ست این سر نه مست باده این سر که مست مست دو چشم سیاه توست اینک به خاک پای تو می سایم کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست تنها تو را ستودم آنسان ستودمت که بدانند مردمان محبوب من به سان خدایان ستودنی ست من پاکباز عاشقم از عاشقان تو با مرگ آزمای با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنی ست این تیره روزگار در پرده غبار دلم را فروگرفت تنها به خنده یا به شکر خنده های تو گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست در روزگار هر که ندزدید مفت باخت من نیز می ربایم اما چه ؟ بوسه بوسه از آن لب ربودنی ست تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست بگشای در به روی من و عهد عشق بند کاین عهد بستنی این در گشودنی ست این شعر خواندنی این شعر ماندنی این شور بودنی این لحظه های پرشور این لحظه های ناب این لحظه های با تو نشستن سرودنی ست
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت توسط محسن |
|
|
و عشق ...
|
|
نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ...
واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که آب شد تا ازقطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باشه آري عاشقم يک عاشق چشم به راه عاشقي که مدتهاست در غم انتظار نشسته است درآتش فاصله ها سوخته است در گلدان طاغچه تنهايي ها شکسته است و هماني که تمام درهاي دلتنگي ها بر روي او بسته است آري من همانم که به او مي گويند ديوانه به او مي گويند آواره من همانم که لحظه هايم را به ياد عشق مي گذرانم با ياد او اشک مي ريزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فرياد مي زنم فرياد مي زنم تا تمام پنجره هاي خاموش با فرياد من روشن شوند |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت توسط محسن |
|
|
اشکی در گذرگاه تاریخ
|
|
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت برنگشت قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبی ها تهی است صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست قرن موسی چمبه هاست روزگار مرگ انسانیت است من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه سکوت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای جنگل را بیابان میکنند دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردان با جان انسان میکنند صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نریخت فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت توسط محسن |
|
|
حدود جوانی
|
|
از شمال محدود است ، به آينده اي كه نيست
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت توسط محسن |
|
|
کدام بهتره ...
|
|
دوست دارید کدام باشید ؟
عاشق یا ... معشوق نظرتون رو بگید و نظر دیگران را بخوانید ...
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت توسط محسن |
|
|
آرامگاه عشق
|
|
شب سياه ، همانسان كه مرگ هست
قلب اميد در من شكست سر گشته و برهنه و بي خانمان ، چو باد آن شب ،رميد قلب من ، از سينه و فتاد زار و عليل و كور بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف در بيكران دور افتاده بود ،ساكت و خاموش ، روي كور گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار در سايه ي سكوت، پير و سوگوار بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار بر سر زدم ، گريستم ، از دست روزگار گفتم كه اي تو را به خدا ،سايبان پير با من بگو ، بگو ! كه خفته در اين گور مرگبار ؟ كز درد تلخ مرگ وي ، اين قلب اشكبار خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟ پير خميده پشت ؟ جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟ يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست بر سنگ سخت گور از بيكران دور با جوهر سرشك دستي نوشته بود آرامگاه عشق |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت توسط محسن |
|
|
مهربان باش با من
|
|
اي مهربانتر از من
با من در دستهاي تو آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟ كز من دريغ كردي تنها تويي مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب مثل زلال قطره باران صبحدم مثل نسيم سرد سحر مثل سحر آب آواز مهرباني تو با من در كوچه باغهاي محبت مثل شكوفه هاي سپيد سيب ايثار سادگي است افسوس آيا چه كس تو را از مهربان شدن با من مايوس مي كند؟ ******************* افسوس دوباره با من باش |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت توسط محسن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو
|
| درباره وبلاگ |
الهه ی ناز...
بازاي الهه ي ناز با دل من بساز کين غم جانگداز برود ز برم گر دل من نياسود از گناه تو بود بيا تا زسر گنهت گذرم باز مي کنم دست ياري به سويت دراز بيا تا غم خود را با راز و نياز زخاطر ببرم گر نکند تير خشمت دلم را هدف به خدا همچو مرغ پر شور و شعف به سويت بپرم آن که او به غمت دل بندد چو من کيست ناز تو بيش از اين بهر چيست تو الهه نازي در بزمم بنشين من تو را وفادارم بيا که جز اين نباشد هنرم اين همه بي وفايي ندارد ثمر به خدا اگر از من نگيري خبر نيابي اثرم... |
|
RSS
|